اگر در اطرافتان زوج خوشبختی نمی شناسید، به شدت آسیب خورده اید!

1398-1-17
اگر در اطرافتان زوج خوشبختی نمی شناسید، به شدت آسیب خورده اید!

شاید باور آن سخت به نظر برسد که رابطه مادر و پدر ما و آنچه از آن درک کردیم، بیشترین تأثیر در انتخاب رابطه عاطفی، فراز و نشیب ها و دعواهای آن دارند و اگر متوجه آن نباشید، مشکلات شما در رابطه عاطفی، دقیقاً همانی خواهد بود که خانواده تان داشتند!


اگر حواستان را جمع نکنید، مشکلاتی را پیدا می کنید که در زندگی پدر و مادرتان دیده بودید و قول داده بودید برای خودتان تکرار نکنید، دقیقاً همان شخصی را انتخاب می کنید که مراقب بودید آن ویژگی منفوری که بدتان می آید را نداشته باشد و دوستانی را انتخاب می کنید که ترس های شما را تحریک کنند.

خانواده من، زن و مرد ایده آل ام را انتخاب کردند!
وقتی ما جنین و در رحم مادر هستیم، همه تغذیه و مراقبت را مستقیماً دریافت می کنیم، در نتیجه ما رواناً با این توقع وارد این دنیا می شویم که همه چیز برای ما مهیا و تأمین است. حداکثر چیزی که ما در کودکی یاد می گیریم، این است که حتی اگر تأمین نبود، با گریه در نهایت به خواسته خود می رسیم. زمانی که ما چند بار گریه می کنیم و آنچه می خواستیم در دسترس ما قرار نمی گیرد، بالاخره ما به خودمان می آییم و متوجه می شویم بین ما، درخواست ها و والدین مان فاصله ای هم هست. به این وابستگی، بند ناف و جدایی از آن را آغاز فردیت یافتگی می نامیم. برای کسب اطلاعات بیشتر در این خصوص، روی عبارت "عاشقی های اشتباهی، اشتباهات عاشقی" کلیک کنید.

در اینجا اولین مراحل فردیت برای ما شروع می شود. اولین احساسی که با آن مواجه می شویم، احساس ارزشمندی است و مهم تر از آن اینکه این احساس چطور از طرف پدر و مادرم ارزش گذاری می شود؟ حس خوبی به من دارند؟ پدرم آدم مسؤولیت پذیر یا مسؤولیت گریزی بود؟ مادرم عاطفی بود یا نه؟ اعتیاد به مواد یا الکل در خانواده من وجود داشت؟ موفقیت در خانواده من به چه چیزی گفته می شد؟ از تمام تجاربی که با مادر و پدرم داشتم، چه نتیجه ای گرفتم؛ احساس کردم عزیزم و عزت دارم یا حقیرم و خفت دارم؟ این احساس همدم من در زندگی می شود و می خواهم برایتان توضیح دهم این احساس چطور بنیاد روابط من را تحت کنترل خودش می گیرد که به آن انتقال می گوییم. پس انتقال به این معناست که من فکر می کنم چون من حالم از یک سری ویژگی های مادر و پدرم و خواهر و برادرم بد شده است، شخصی را برای رابطه عاطفی پیدا می کنم که تمام زخم های آن ها را شفا بدهد، کسی هم که وارد رابطه ای با این مختصات بشود و قول هایی همچون من تمام حواسم را به تو می دهم تا تو دیگر زخم نخوری و من هیچوقت به تو آسیب نخواهم زد و ... به من بدهد آدم خطرناکی است. توجه کنید: من زخمی هستم و کسی به من قول دارو می دهد، این ازدواج بین مریض و دکتر است، چرا که شخص نمی تواند خودش رشد و فردیت یافتگی را تجربه کند و به دنبال شخصی بیرون از خودش می گردد تا زخم هایش را شفا دهد و پس از شفا، دنبال راه خودش می رود و رابطه بعدی را تجربه می کند و مرگ رابطه اتفاق می افتد. این اتفاق در رابطه ها را فرافکنی می گوییم.
بعضی از این درک ها، درک مستقلی نیست و بازخوردهایی است که مادرم از پدرم داده است یا بالعکس و من خودم از آن تجربه ای نداشتم. مثلاً اینکه مادرم یا پدرم در رابطه با هم گفتند: پدرت یا مادرت با این وضع خرج کردنش/ با نوع کارکردنش/ با اینطوری زندگی کردنش/ با این دوستاش ما رو بدبخت کرده! و این بنیان من در مورد زن و مرد را پایه گذاری می کند. بنابراین، من زن یا مردی که در ذهنم دارم به عنوان مرد خائن، خشمگین یا بی مسؤولیت می شناسم، رادارهای من را فعال می کند و از بین تمام مردان یا زنانی که در مراوده با من قرار می گیرند، خائنین را شناسایی می کند و به وسیله فرافکنی به رابطه دعوت می کند. پس تمام ویژگی هایی که می خواهیم شخص مورد نظر ما در رابطه نداشته باشد، نوعی دعوت نامه به اشخاصی است که دارای دقیقاً دارای همان ویژگی هستند. مثلاً من از زن غرغرو خوشم نمی آید، اما همین روند که در بالا توضیح دادم باعث می شود من زن غرغرو را ملاقات کنم و زن غیر غرغرو را باور نکنم، یا مرد خسیس را ملاقات کنم و مرد غیر خسیس را باور نکنم.
مثال: مادرم به من می گوید: بابات خیلی دست به خرج کردنش بده و هیچ چیزی بدتر از این نیست. تمام مشکلاتی که ما با هم داریم به همین دلیله و همین یک ذره خوشحالی ما هم بخاطر اینه که من مجبورش می کنم اینجا خرج کنه! اونه چون ما رو دوست نداره و خودخواهه برای ما خرج نمی کنه. این باور در من به این شکل انتقال پیدا می کند که من مراقب می شوم در حصار یک مرد ضعیف و خسیس از نظر مالی قرار نگیرم. حالا اگر من ثروتمندترین مرد کره خاک را هم پیدا کنم که حتی هلیکوپتر هم برای من بخرد از او می پرسم روی آن الماس هم دارد؟ طرف می گوید نه! من پیش خودم می گویم: دیدی خرج نکرد! و من در احساس بی ارزشی که از این باور دارم غرق می شوم: در انتخابم شکست خوردم! اون منو دوست نداره!
رادارهای عاطفی ما آنقدر در وجود افرادی که با آن ها در ارتباطیم می چرخند تا باورهای ما را تأیید کنند و در ازای آن امنیت بگیرند: نزدیک بود گول بخورم ها! دیدی آخر فهمیدم اونم این ویژگی رو داره!
حالا این ویژگی در خود فرد چگونه عمل می کند؟
من با دوستانم می خواهم به سینما بروم. برای اینکه خسیس به نظر نرسم، زود حساب می کنم. همینطور که دارم دیگران را مهمان می کنم، در ذهنم هم حساب می کنم: خُب، یه پول پارکینگ دادم، بلیط سینما هم بود، آها اونم یه پاپ کورن خرید و...
رادارها باعث می شوند ما کوری بگیریم، یعنی متوجه نشویم که شاید دوست ما پولی پرداخت نکرده، اما وقتش را هزینه کرده، انرژی گذاشته و ما را در علایق مان همراهی کرده، حتی با اینکه مثلاً سینما رفتن را دوست نداشته، با ما آمده است.
رادارها باعث می شوند ما آدم ها را به رابطه دعوت کنیم، در آن ها دنبال ویژگی منفی بگردیم، در رابطه کوری بگیریم و دست آخر آن ها را از رابطه بیرون بیاندازیم. رادارها باعث می شوند ما وارد رابطه های تکراری شویم، آدم ها را به رابطه دعوت کنیم و دنبال آن کسی برویم که حتی اگر ده درصد از آن ویژگی را دارد، آن را پیدا کنیم و بیرون بکشیم.
مثال: پدر من مادر من را زنی کنترلگر می دانست، اما مادرم در جواب می گفت اگر من تورو دوست نداشتم و برام مهم نبودی، یکبارم ازت نمی پرسیدم کجایی. من مردی می شوم که نسبت به کنترلگری زن ها حساسیت دارم، اما دچار تضاد می شوم. با زنی وارد رابطه می شوم که از من سوال و جواب نمی کند و این باعث می شود بخشی از وجود من آرام شود، اما احساس می کنم دوستم ندارد و این باعث می شود احساس بی ارزشی سراغ من بیاید.
آدمی که احساس بی ارزشی در درونش موج می زند، نمی تواند رابطه ارزشمند را جذب کند، چون اگر جذب کند برایش اضطراب مطلق می آورد. اگر کسی را با احساس بی ارزشی در درونتان جذب کنید، زودتر از آدمی که برایتان احساس بی ارزشی می آورد پس می زنید و احساس می کنید لیاقت داشتن مرد یا زن و یا زندگی خوب و داشتن خوشبختی را ندارید.
بنابراین بیایید یکبار دیگر ببینید این تداعی هایی که شما از رابطه ایده آل دارید از کجا آمده، چرا این تصور را دارید و پروژه های بی ارزشی که اسمش را رابطه ایده آل گذاشتید را شناسایی کنید تا کم کم روند شفا در شما پدید بیاید.


منبع: عاشقی های اشتباهی، اشتباهات عاشقی

نویسنده: رابرت الکس جانسون

ناشر: بنیاد فرهنگ زندگی

نظرات کاربران

  • شیوا نقوی 1398-01-26 07:43

    احساس میکنم باید بیشتر بخونم ور این ارتباط چون خیلی وقت‌ها در روابط احساس بی ارزشی میکنم
    ممنونم بابت مقالات چالش برانگیزتون

  • محمد حسین 1398-01-26 08:47

    بنیاد عزیز واقعاا ازتون ممنونم که توی این شلوغی و همهمه زندگی امروز همچین دغدغه ای دارید و به ما کمک میکنید تجربه شیرین تری از زندگی داشته باشیم .
    من توی سی سالگی هستم و طبق تعریف ادم های دیگه کاملا موفق هستم و به هر چیزی که خواستم رسیدم ، به درآمدی رسیدم که شاید بیشتر افراد توی پنجاه شصت سالگی هم نرسن. اما متاسفانه این موفقیت ها هیچوقت نتونستن به روح و روان من آرامش بدن . من هیچوقت نتونستم یک رابطه درست و عمیق رو تجربه کنم ، و این واسم دردناکه ، خیلی دردناک . متاسفانه با وجودیکه من از نظر بیرونی خیلی موفق هستم ولی هیچوقت نتونستم یک شریک عاطفی رو کنار خودم داشته باشم تا از اون چیزی که واسش سالها تلاش کردم لذت ببرم . اگر هم کسی اومده بیشتر به روح من اظطراب و استرس رو تزریق کرده . قبل تر ها من این تقصیر رو توی ادمهای دیگه میدیدم ، اما امروز که این تکرار رو میبینم فهمیدم یه چیزی در من کمه ، من یک خلا دارم که داره با ادم های اشتباه پر میشه و اگر هم یک ادم درست بهم نزدیک بشه بهش اسیب و زخم میزنم .

    هاناتخمیری 1398-01-26 14:08

    سلام.چرا منتظرین در کنار یک نفر دیگر لذت ببرین.لذت های انفرادی را تجربه کنید دوست عزیز

    ندا 1398-01-26 21:24

    به نظر من شما باید دوتا فایل تهیه کنید : " عاشقی های اشتباه و اشتباهات عاشقانه " و تقدیر مردان . من خودم تقدیر زنان رو گوش کردم و واقعا برام آموزنده و موثر بود .