اگر از تنهايى مى ترسيد، ازدواج نكنيد!

1397-11-14
اگر از تنهايى مى ترسيد، ازدواج نكنيد!

بسيارى از مسائل ما از زخم هاى عميق دوران كودكى برمى خيزد كه ما را براى داشتن رابطه اى گرم و مشاركت كننده ناتوان مى کند. چنين فردی شايد ازدواج كند و يا رابطه متعددى داشته باشد، اما چيزى در درونشان مسدود شده است


از ما خواسته مى شود تا آنچه را كه اغلب غيرقابل تحمل به نظر مى آيد تاب بیاوریم. اين وظيفه اى است كه در مرداب تنهايى منتظرمان است؛ يعنى تحمل غيرقابل تحمل. با انجام اين كار و با «عبور»، سلطه ترس آغازين كه بر زندگى اكثر ما سايه انداخته است، درهم مى شكند.

با توجه به آسيب پذيرى ما در دوران كودكى و نيروى اندك مان براى شكل دادن به محيط، به ناچار ارزش رابطه ها را بيش از حد فرض مى كنيم و ارزش تنهايى را كم می دانیم. زمانى تنها نيستيم كه به خود متكى باشيم؛ آنگاه به خلوت رسيديم. شخصى كه به خلوت مى رسد، در تجربه بى همتاى خود از سفر تنهاست. چنين شخصى از حضورى درونى آگاه است كه با آن گفتگو مى كند. به كمك چنين گفتگويى، فرآيند فرديت پيش مى رود. از دست دادن چنين فرصتى براى رشد فاجعه آميز است. شخص فقط با تن دادن به اين گفتگو و ارزش گذارى آگاهانه و مداوم به روح خود، فرديت مى يابد. برای کسب اطلاعات بیشتر در این خصوص، روی عبارت "مرداب روح" کلیک کنید.

تاريخ سرشار از اشارات به ارزش تنهايى است. يكى از دو الگوى اسطورهاى بزرگ، بازگشت ابدى و ديگرى چرخه زندگى و تولد دوباره طلب و جست وجوى قهرمان است. چنين طلبى، الگوى فرهنگى رشد جامعه است.

سه اصل پوياى «طلب» عبارت است از: ترك خانه كه به معناى ترك مفهوم قديمى من است؛ تحمل درد رشد آگاهى و سوم دستيابى به مكانى تازه؛ يعنى خانه اى جديد كه بايد به زمان خود آن را هم ترك كرد. اين الگوى اسطورهاى نه تنها نمونه اى براى رشد فردى است، بلكه نشان مى دهد كه چگونه ديدگاه يك فرهنگ رشد مى كند. براى نمونه در افسانه جام مقدس قرون وسطى، به هر شخص يادآورى مى شود كه هر يك از ما مكلفیم وارد جنگلى شويم كه در آن راهى وجود ندارد؛ زيرا مايه خجالت است راهى را كه كسى قبلاً پيموده است طى كنيم، اما اين راه شهامت، نيرو و پذيرفتن مخاطره عظيمى را مى طلبد.

یکی از مراجعین من خانمی سى وسه ساله است. او براى مدتى كوتاه در بيست سالگى ازدواج كرده بود. او مدت ها پس از طلاق براى تنهايى خود ماتم گرفته بود و اين موضوع را به صورت يك ناراحتى عميق و روزمره درآورده بود؛ هرچند كه رابطه هاى كوتاه بسيار و نيز يك رابطه طولانى با مرد ديگرى داشت كه چند ماه طول كشيده بود. او به طور متناوب از مردها و از خودش متنفر مى شود؛ عاشق مى شود و يا به خودكشى فكر مى كند؛ زيرا در زندگى عاشق كسى نيست. به نظرش مى رسد زندگى يك چرخ آهنى است كه او به خاطر تقديرى شوم به آن زنجير شده است و مقدر است كه در چرخه تنهايى اسير بماند.

روزى او براى جلسه درمان دير رسيد. با آن گونه هاى سرخ و شاداب به نظر مىرسيد كه از آن چرخ آهنى كه اسيرش كرده بود رها شده است. او مشتاقانه گزارش داد كه آن روز را به «زير و رو كردن ذهنش» با يكى از مردهايى گذرانده بود كه رسيدن به او برايش غيرممكن به نظر مى رسيد. اين حقيقت كه او آن روز را به پايان مى رساند و روز بعد تهى تر از هميشه از خواب برمى خاست، هنوز در او طلوع نكرده بود. چنانچه مى دانيم همه اعتيادها درحقيقت تكنيك هاى مديريت اضطراب هستند؛ خواه از مضطرب بودن خود آگاه باشيم يا دست به سوى سيگار، الكل، مواد مخدر و غذا دراز كنيم و يا شخصى ديگر، اين پيوند، آن زخم اصلى را كه همه ما داريم به طور موقت التيام مى بخشد. تنهايى براى مدتى كوتاه جاى خود را به وصل با «آن ديگرى» مىدهد. در آن لحظه شخص به بطن مادر بازمى گردد و اتصال با جهان هستى برقرار مى شود؛ اما اين اتصال لحظه اى است و سپس تنهايى بازمى گردد و مانند رود جريان مى يابد.

وحشتناك ترين پيامد اين جراحت آغازين، خود زخم نيست؛ بلكه اختلالى است كه در احساس و برداشت ما از خود ايجاد مى كند و وسواسى ناخودآگاه را براى اجراى مجدد رابطه هايى مشابه همان رابطه در زندگى آينده به وجود مى آورد. تجربه آن زن از والدينش، مادرى بسيار خودشيفته بود كه مانند يك سياهچاله عاطفى، تمامى انرژى اش را مى مكيد و نورى برنمى گرداند؛ و پدرى بسيار ضعيف كه نه كودك را تغذيه عاطفى مى كرد و نه او را در برابر تأثير مسموم همسرش پناه مى داد. به اين ترتيب تنهايى براى او به يك الگو تبديل شد و او در همه روابطش آن تنهايى را دوباره خلق مى كرد.

اين رابطه هاى مخرب، قالب وی را شكل مى دادند. با جبرى وحشتناك، درونى و ناخودآگاه، زخم هاى او بر تمامى انتخاب هايش به عنوان يك فرد بالغ تأثير مى گذاشت. آن تنهايى كه فردى بزرگسال بايد تحمل كند، براى يك كودك ويرانگر است. آن خانم از زخمى دوگانه رنج مى برد. كمبود تأييد و حمايت به عنوان يك كودك به صورت احساس بى ارزشى در او درونى شد. اين تخريب حس ارزشمندى موجب شد مردهايى را انتخاب كند كه نمى توانستند او را حمايت كنند؛ زيرا يا ازدواج كرده بودند، يا خود زخمى بودند و يا مردهايى بسيار ضعيف مانند پدرش بودند كه نمى توانستند نياز او به اطمينان خاطر مدام را برآورده كنند.

از سوى ديگر تنهايى عاطفى دوران كودكى، او را هنگامى كه در يك رابطه نبود به تجربه ترس شديدى از تنهايى مى كشاند. در اين دوره ها او دچار زياده روى و پرخورى مى شد و يا مثل روزى كه براى جلسه مشاوره اش دير آمد در يك گريز جنسى ديوانه وار اسير مى شد. اين اعتياد او در پاسخ به وحشت تنهايى اش بود.

براى او تجربه جدايى قوى تر از هزاران جراحت ديگر زندگى هاى معمول بود. تجربه او از تنهايى نه باعث رشد يك من سالم مى شد و نه به او اجازه مى داد كه فراز و نشيب ها و پيچيدگى هاى داشتن و نداشتن يك رابطه را تجربه كند. درمان او عبارت بود از ايجاد محيطى حمايتگر، پرورش دهنده و آگاه ساختن من از طبيعت فرافكنى، انتقال و تكرار وسواس گونه، اما زير آن سطح، پيوسته مغاك تنهايى كمين كرده بود.

چنانكه مى بينيم بسيارى از مسائل امروز ما از زخم هاى عميق دوران كودكى برمى خيزد كه من را نابود مى كند و شخص را براى داشتن رابطه هايى گرم، مخاطره آميز و مشاركت كننده ناتوان مى سازند. چنين اشخاصى شايد ازدواج كنند و يا رابطه هاى متعددى داشته باشند، اما چيزى در اعماق درونشان مسدود شده است كه آن رابطه را مختل مى سازد و يا پيوند واقعى را غيرممكن مى كند. با چنين زخمى اگر التيام اصلاً امكان پذير باشد، سال هاى زيادى طول مى كشد تا امكانات نهفته در برخورد و تعامل با ديگران شناخته شود.

هنگامى كه از فرويد پرسيدند: چه چيزى در درمان موجب بهبود است؟ پاسخ داد: عشق اين كار را مى كند. عشقى كه فرويد از آن سخن مى گفت مستلزم توجهى پيوسته است كه هر كودكى شايسته آن است و كمتر كسى آن را دريافت مى كند؛ زيرا كودك والدينى دارد كه خود زخمى و وحشت زده هستند. درست همانطور كه پذيرش تنهايى پيش نياز رشد شخصى و خلاقيت است، سازگارى عاطفى با تنهايى بايد بر هر گونه بهبود زخم هاى رابطه كودك ـ والد مقدم باشد.

از ما خواسته مى شود تا آنچه را كه اغلب غيرقابل تحمل به نظر مى آيد تاب آوريم. اين وظيفه اى است كه در مرداب تنهايى منتظرمان است؛ يعنى تحمل غيرقابل تحمل. با انجام اين كار و با «عبور»، سلطه ترس آغازين كه بر زندگى اكثر ما سايه انداخته است درهم مى شكند. عبور از مرداب تنهايى با بينش و شهامت يك فرد بالغ و دوست شدن با آن، به نوعى سلطه تنهايى را درهم مى شكند. شخصى كه نمى تواند عواطف مربوط به زخم هاى آغازين را تحمل كند، نمى تواند از قربانى بودن بگريزد.

ماجراى آن خانم مراجع، ماجرايى معمول است. او در تعجب است كه چرا هرگز رابطه خوبى نداشته است و در همه رابطه هايش پيشگويى كرده است كه انتخابى نادرست انجام دهد و هر رابطه را با انتظارات و درخواست هاى مفرطش مختل كرده است؛ به طورى كه ديگرى را از خود رانده است تا دقيقاً به آن تنهايى كه از آن مى ترسد، منجر شود. تشخيص اينكه او در رابطه هاى فعلى همان تجربه دوران كودكى از والدينش را تكرار مى كند، مستلزم نه تنها شهامت بلكه قدرت تصويرسازى فوق العاده است. در نهايت هيچ ميزانى از درمان نمى توانست به او كمك كند از تنهايى كه از آن وحشت داشت، بگريزد. برخى از دوستان و مشاورانى كه نيتى خير داشتند او را تشويق مى كردند رابطه اى «بهتر» پيدا كند؛ اما تا زمانى كه او همان شخص است هيچ تفاوتى نخواهد داشت. تنها پادتن ترس، عبور از ميان آن است. فقط با پذيرفتن تنهايى ممكن است اين سلطه درهم شكسته شود.

منبع: مرداب روح

نویسنده: جیمز هالیس

مترجم: فریبا مقدم

ناشر: بنیاد فرهنگ زندگی

  • نونا 1397-11-22 23:05

    من خودمم تجربه ترس از تنهایی رو داشتم و با کلی انکار از طلاق بالاخره جداشدم و الان هشت ماهه تنها زندگی میکنم و رواندرمانی میشم اما همچنان این تنهایی ی ترس و خلایی برام داره.چطوره این درهم شکستن وقتی میگین باهاش باید روبرو شیم..؟

شما هم نظر خود را بنویسید