۳۰ مهر ماه ۱۳۹۷ درس و بحث کمپین رهایی از غم جدایی (درس سوم)
سطح مقاله : پیشرفته

نظرات و تجربیات خود ، درباره درس سوم گفتارهای سهیل رضایی درباره کمپین آموزشی رهایی از غم جدایی را اینجا به بحث بگذارید

از دوستان شرکت کننده در کمپین آموزشی رهایی از غم جدایی دعوت می کنیم نظریات، تجربه ها و سوالات خود درباره درس سوم این کلاس را زیر این پست به بحث بگذارند.

لینک فایل های کمپین آموزشی رهایی از غم جدایی (اینجا)

نظرات کاربران 89 نظر ارائه شده است
کاربر گرامی تنها نظرات افرادی که دارای پنل کاربری هستند، نمایش داده می شود
لطفا ابتدا در سایت ورود کنید، سپس نظر خود را ثبت کنید
رویاdream ارسال در تاریخ ۰۰۲ آبان ماه ۱۳۹۷

من با کودک درونم حرف زدم و چیزی که برداشت کردم این بود. من در بچگی والدینمو می دیدم که بخاطر وضعیت اقتصادی بی ثبات ایران سعی میکردن خیلی مقتصدانه و با برنامه خرج کنن. مخصوصا پدرم خیلی اهل خرید کردن و بیرون رفتن و گردش و خوردن نبود. هنوزم نیست. مثلا یادمه فامیل هامون حتی تو بدترین شرایط اقتصادیشو تفریح هایی میکردن شاید به نظر ساده بود ولی ما خیلی اون تفریحات رو نداشتیم.مثلا فامیل هامون ماهی یکبار اهل شام خوردن بیرون از خونه بودن. ولی خب پدر من طبق برنامه های خودش حتی یه بستنی خریدن پشیبینی نشده رو هم انجام‌نمیداد. خب اون برنامه های خودشو داشت. همیشه باعث میشد حس کنم چقدر با بقیه متفاوتم. یا اینکه این برداشت رو اون موقع داشتم پدرم من رو دوست نداره که برام چیزی که ازش میخوام نمیخره. اون طبق برنامه خودش فکر میکرد اگه این پول رو خرج نکنه میتونه جمعش کنه و بجاش اینده بهتری برام بسازه. چیزهای بزرگی مثل یه سقف بالاسر . یه زمین که بتونه موقع نداری به دادمون برسه (پدرم گذشته سخت خودش رو داشت که اینجا مجالش نیس) من اون موقع درکش نمیکردم ولی با توجه به گذشتش الان فقط میبینم حق داشته ولی خب نتونستم به درک کاملش برسم. اون همیشه به خددش و ما سخت گرفت تا اینده بهمون سخت نگیره. میگم این برخورد های پدرم باعث میشد فکر کنم چرا پدرم مثل والدین دیگه که برای بچه هاشون چیزهایی میخرن که میخوان ، نمیخره؟ منو دوست نداره؟ از چیزی میترسه‌؟ ولی خب اون فقط برنامه خددش رو داشت. تو دوران نوجوانی فکر میکردم به خدا اطمینان نداره ک انقدر از اینده میترسه . همین باعث شد من کم کم به خدا بی اعتماد بشم و بترسم. و الان میبینم ک چقدر شبیه پدرم شدم. با این تفاوت که من اشنباه برداشت کردم و توکلم به خدا رو از دست دادم. من هم وقتی جیزی میخوام ک جز نیازهام نیست نمیخرم و از تفریح اجتناب میکنم. به خودم سخت میگیرم ک در اینده برام سخت نشه. نمیدونم جرا الکی میترسم جیزی رو بخرم ک دوست دارم. من خدا رو جبران کننده و تکیه گاه و پناه دهنده نمیدیدم. کودک درونم خیلی ترسیده بود. از آینده نگران بود. نکنه من جیزی که میخوام رو بدست نیارم و از دستش بدم. نکنه وقتی پیداش کردم با احساس حقارتم بذارم بره. من بهش گفتم که نقش خدارو تو زندکیش فراموش نکنه . هروقت خورد زمین دست روی زانوی خودش بذاره و بلند شه ولی قدرت خدا رو فراموش نکنه. اگه تو مسیر رسیدن به هدفهاش چیزی هوس میکنه بخره . از اینکه ممکنه پولش تموم شه نترسه. برای درامد بیشتر تلاش کنه ولی لذت زندگی رو از خودش دریغ نکنه. ولی به خواسته های ساده کوچیکش هم احترام بذاره تا بتونه به خواسته های بزرگشم برسه. طوری نشه که به خواسته بزرگی برسه ولی کلی خواسته کوجیک ساده براش حسرت شه. رها باشه

مهرداد ارسال در تاریخ ۰۰۲ آبان ماه ۱۳۹۷

درس دوم:
وقتی شکست عاطفی خوردم خیلی اذیت شدم یه موردی که برام عجیب بود اینکه وقتی من کسی مثل مادرم رو که خیلی بهش وابسته بودم از دست دادم و راه جایگزین و حتی برگشتی هم برام نداره چرا باید در مورد از دست دادن یک رابطه عاطفی اینقدر بهم بریزم تا الان هم که حدود سه سال از اون موضوع عاطفی میگذره دلیلش برام مشخص نبود تا اینکه امروز به فایل دوم گوش دادم و آقای رضایی گفتن از دست دادن یک عزیز مثلا یکی از اعضای خانواده سوگواری دسته جمعی داره و انسان تنهایی غصه نمیخوره ولی در مورد دیگه فقط خود فرد درگیر این ماجراست مخصوصا خود من که در مورد رابطه ام افراد زیادی اطلاع نداشتن

ساينا ارسال در تاریخ ۰۰۲ آبان ماه ۱۳۹۷

سلام دوستان
من بعد از جدايى تو يه رابطه اشتباه افتادم رابطه اى كه ١٥ سال پيش شروع شده يود و سر انجامى نرسيده بود دوباره برگشت و من هم فكر كردم چه خوب از طرف خداست اما نفهميدم كه تمام اون مسايل قبل مى تونه تكرار شه و حتى شديد تر وقتى اين ادم من رو ول كرد بدترين حال جسمى و روحى رو تجربه كردم خيلى بد،لطفا مراقب باشيم اول خودمون خوب شيم نذاربم هركى بياد يه اسيب ديگه هم بخوريم،، كتاب شفاى دل عاليه ،تمام كارهاى استاد عاليه مطمىنم كه مى تونيم راهمون رو پيدا كنيم،،،الان كه تمرين رو انجام دادم متوجه شدم من خودم رو دارام كه هيچ وقت ازش جدا نمى شم پس با خودم مى تونم احساس امنيت كامل رو داشته باشم

مهین ارسال در تاریخ ۰۰۲ آبان ماه ۱۳۹۷

سلام استاد گرامی.وقتی رنج دوستانم را در این صفحات خوندم به شدت قلبم درد گرفت.برای تک تک دوستان عزیزم در این سایت آرزوی بهترین ها رو دارم.اما اینجا اومدم که از یادآوری داستان یک زندگی بنویسم.سالهای خیلی دور برادرم که وضع مالی خیلی عالی هم داشتن باوجود زن و زندگی ،دچار لغزش شدن و با همکارشون ازدواج کردن و از او هم صاحب فرزند شدن.همسر اول ایشون چه رنج هایی که تحمل نکردن.چه حقارتهایی که نکشیدند وچه التماسهایی که نکردن....ایشون خیلی سعی کردن که برادرم را به زندگی برگردونن موفق هم شدن اما بعد از ۲۰ سال. برادرم برگشت اما چه برگشتنی. همسر دومشونو طلاق دادن و تمام. الان در کنار خانواده ی اول زندگی می کنند اما با همسر اولشون طلاق عاطفی گرفتن.
بنظر من اون کسی که رفته دیگه نباید برش گردون. چون اون آدم دیگه همون آدم قبلی نمیشه حتی اگه برگرده .

سعید ارسال در تاریخ ۰۰۲ آبان ماه ۱۳۹۷

سلام به دوستان، و استاد
داستان من به جدایی عاطفی ربطی نداره، به ورشکستگی و پیامدهای آن مرتبط است.
احساس طرد شدن تمام وجودم رو گرفته و خودم رو لایق چیزی نمی‌دونم و ناامیدانه عمل می‌کنم.
و هر زمان میخوام شروع کنم، بسیار می‌ترسم و انجامش نمیدم و به تعویق می اندازمش.
و احساس حقارت عظیمی بهم دست میده.
و تمام شکست ها و سرزنش‌ها به خاطرم میاد.
چجوری میتوانم این غم را از خودم جدا کنم؟
متشکرم

محبوبه ارسال در تاریخ ۰۰۲ آبان ماه ۱۳۹۷

درس سوم انگار بند بند وجودم بود تمامش رو درک کردم من برای اینکه بتونم همسرم رو نگه دارم از زمان نامزدی خیانت ها و دختر بازی ها و زن گرفتن ها و کتک ها و... رو تحمل کردم چون واقعا دوسش داشتم و چون سنم 16 سال بود به شدت وابسته شدم بهش هربار بخشیدم تا حالا که بعد 12 سال زندگی دو بچه گفت دیگه نه زنی که میخوام تو نیستی برو باز تلاش کردم این بار واقعا نشد با تهدید خانوادم و اذیت کردنم مجبورم کرد به طلاق توافقی و چون اصلا به بچه ها وابستگی نداشت گفت اگر نمیخوای منم بچه هارو میدم بهزیستی منم بچه هام رو گرفتم و از حقم گذشتم.حالا با این که 3 ماه از طلاقم گذشته دلم میخواد برش گردونم همه حتی مشاورم میگه خطا هست حتی مادر خود همسرم میگه اون رفته با کسه دیگه بهش فکر نکن اما واقعا بدون اون نمیشه درس سوم بند بند درد من بود و حسم تو این دوران.
اون زمان ها که خیانت همسرم رو میدیدم یا زمان زن گرفتنش همه میگفتن تو هم برو با یکی اما هیچ وقت نشد من دیوانه وار دوسش دارم و داشتم حتی هنوز احساس میکنم نصبت بهش متعهد هستم.

نیکی ارسال در تاریخ ۰۰۱ آبان ماه ۱۳۹۷

من بعد ترک شدن از سمت یه دوست پسر تو 18سالگی تصمیم گرفتم با پسری احساسمو شریک نشم کلا احساس توی من مرد.. تا اومدم دانشگاه و با یه هم دانشگاهی دختر صمیمی شدم.. طی 12 سال این دوستی و رفاقت اونقدر عمیق شد که هیچ فرقی با یه زندگی متاهلی جز قسمت جنسیش نداشت.. یعنی حتی حساب بانکی مشترک و پس انداز و ..همه چی باهم! ما اینده مون رو هم با هم میدیدیم.. از عمیق ترین احساسات هم با خبر بودیم.. جوری که حرف نزده میدونستم چی میخواد بگه.. وابستگی اون به من شدید تر از وابستگی من به اون بود چون اون 4 سال پیش مادرش رو از دست داد و این مسله باعث شد خیلی ضربه بخوره.. من خیلی حمایتش کردم ولی الان که همسرش هست فکر میکنم دیگه بدردش نمیخورم و حس بی ارزشی دارم.. من با اینکه هر روز میدونستم که یه روز یکی یا هر دومون ازدواج خواهیم کردو هر چه سعی میکردیم تو رابطه مون تعادل داشته باشیم اما بدتر میشد تا تو یه موقعیتی دوستم ناگهانی در عرض کمتر از 6 ماه ازدواج کرد و ما از هم دور شدیم (شهرهای جدا).و کار منم منتقل شد به شهری دور از خانوادم.. و الان یک ساله من و اون همه این مراحل و سپری میکنیم.. بی خوابی.. وقتی خوابم میبره یهو بیدار میشم و میشینم تو رختخواب گریه میکنم..احساس شکست و تنهایی شدیدی دارم.. احساس میکنم خالی شدم.. اون همیشه حامی من بود تو این سالها همه جوره..و الان انگار ول شدم..از طرفی نمیخوام بپذیرم این مسله رو.. واسه همین مث یه طناب که از دو طرف درن میکشنش و به مویی بنده تا پاره بشه شدیدا درد میکشم.. این وسط تمام اتفاقاتم با اون دوست پسرم که 12 سال ازش میگذره دوباره برام زنده شده.. ترس از دست دادن مادرم که سرطان داشته (الان خوب شدن.. و من به واسطه شغلم همیشه درگیر این بیماران و کارهای مرتبط باهاش هستم.. ).. ومدام خرید کردن.. برای فرار ..برای فکر نکردن.. مستقیم از سرکار میرم خرید..خرید..خرید.. چیزهایی که اصلا لازم ندارم.. ولی به محض اینکه میرسم خونه ناگهان گریم میگیره.. خیلی دل نازک شدم.. نمیدونم شاید موضوع ما فرق داره با بحث شما..چون دوست من دختره و ما امکان ادامه دوستی داریم ولی نه مثل قبل ..خیلی کم.. همیهش تو این یک سال سوالم این بوده که قطع این رابطه نیم بند بهتره؟ یا ادامه اش..با این شکل جدید.. ؟؟

بانو ارسال در تاریخ ۰۰۱ آبان ماه ۱۳۹۷

سلام
میشه لطفا بیشتر راجع به شفای کودک درون بگید؟! راهکار بدید یا کتاب معرفی کنید؟!
یکم تلاش کردم با کودک درونم ارتباط برقرار کنم... خیلی حس عجیبی بود... حس میکنم به شفاش نیاز دارم... ممنون میشم راهنمایی بیشتری کنید..

هما ارسال در تاریخ ۰۰۲ آبان ماه ۱۳۹۷

سلام یه کتابی هست به اسم شفای کودک درون از دکترلوسیا کاپاچیونه شاید کمک کنه

هما ارسال در تاریخ ۰۰۲ آبان ماه ۱۳۹۷

سلام یه کتابی هست به اسم شفای کودک درون از دکترلوسیا کاپاچیونه شاید کمک کنه

م. ارسال در تاریخ ۰۰۱ آبان ماه ۱۳۹۷

درود بر شما استاد عزیز
نمیدونم از کجا و چی شد اشکها بی اختیار سرازیر شدن اشکهایی که از عمق وجودم میومدن, انگار یه سوگ بزرگ دوباره بهم یادآوری شد.
همه آنچه را گفتید من بودم تمام اون حالات روحی و فیزیکی... منتهی عجیب راه اجتناب رو پیش گرفتم. شاید شما تنها کسی باشید که خرد داره و درک میکنه.
بعد از جدایی 2 ماه هر تلاشی کردم که همچی برگرده سر جای اول انگار که اتفاقی نیفتاده, تحقیر ها و توهین ها رو به جان خریدم. بارها و بارها تصور کردم که شاخه گلی بخرم, نقاشی بکشم, هدیه ای و... ببرم دم منزلشون و بارها و بارها گفتم اگر فلان شود چه...
باورش هنوز بعد از 4 ماه سخته.
احساس میکنم حال دلم هیچوقت خوب نمیشه.
توی اون 2 ماه که همه تلاشم این بود که درستش کنم و مدام با خودم تکرار میکردم از محبت خوارها گل میشه جدای از توهین هایی که روزانه میشنیدم و تحقیر هایی که میشدم و اعترافات خیانت ها....
هرگز کلام آخری که شنیدم فراموش نمیشه.
معنای کلام این بود تو تمام مدت دستمال من بودی.....

ماهی ارسال در تاریخ ۰۰۱ آبان ماه ۱۳۹۷

استاد عزیز من پروسه سفر به کودکی و بارها انجام دادم تحت نظر اساتید تی ای اما بعد از چند وقت برمیگرده باز من به این نتیجه رسیدم که نمیشه کاری کرد اگه راهکار جدیدی دارید بگید تو روخدا