درس و بحث سایه های شخصیتی (درس ششم)

1397-3-20
درس و بحث سایه های شخصیتی (درس ششم)
نظرات و تجربیات خود درباره درس ششم گفتارهای سهیل رضایی درباره سایه در روانشناسی را اینجا به بحث بگذارید

از دوستان شرکت کننده در کلاس غیرحضوری اصل شو وصل شو (آموزش نظریه سایه یونگ) دعوت می کنیم نظریات، تجربه ها و سوالات خود درباره درس ششم این کلاس را زیر این پست به بحث بگذارند.

نظرات کاربران

  • شیرین 1397-03-20 18:35

    این درس خیلی کوتاه بود و بیشتر معرفی کتاب ها رو داشت

  • کاملیا 1397-03-20 18:57

    سلام.
    از وقتی که یادم میاد دوران کودکیم رو عاشق دنیای تو کتاب داستانهایی بودم که میخوندم.اما قبل ازینکه تخیلم برای داشتن آرزو شکل بگیره آموزه ها و ارزش گذاریای پدرم راجب خط و مشی زندگی تو ذهنم حک شد نتونستم حس خودم و تجربه کنم از دریچه دید پدرم دنیارو دیدم و خواستم اونجوری زندگی کنم که اون دوست داشت و تا همین چند وقت پبش فک میکردم همون درسته. اما الان دلم میخواد به جای مهندس بودن هنرمند باشم بذارم هرچی تو فکرو تخیلمه بیاد بیرون اصلا میخوام زندگیم سشته رفته نباشه

    اسرا 1397-03-21 12:53

    منم یه مهندسم اونم از نوع رباتیک که فوق العاده هنر رو دوست دارم ولی فکر میکنم مدلم به مدل بچه های هنری نمیخوره ...

    کاملیا در پاسخ به : اسرا 1397-03-22 05:22

    سلام اسرا. منم مدلم کاملا متفاوته با هنرمندا از طرفی تو کارم خیلی خوب هستم فکرم کاملا برای کار مهندسی بازه گاها خودمم شک میکنم نکنه دارم اشتباه میکنم که هنرو دوست دارم گاها میگم بذار کنار درسم و کارم هنرو شروع کنم ولی میبینم اینجوری تو جفتشم فقط درحال ناخنک زدنم .....به هر حال منم الان دارم دور خودم میچرخم و به اون تصمیم بزرگ نرسیدم که چیکار کنم.

    اسرا در پاسخ به : اسرا 1397-03-27 05:12

    الآن که برگشتید به مهندسی دیدتون نسبت به مهندسی مثل همون قبلا هستش که بعدش رفتید هنر؟ یا عوض شده؟ یا اصلا نه به اجبار دوباره اومدید مهندسی؟ مثلا اجبار مالی و ...

    بریهه 1397-03-25 08:52

    سلام ، منم مهندسی خوندم ولی هنرو هم دوست داشتم حدود 8-9 سال رفتم سراغ هنر و یه مدت کمی از مهندسی فاصله گرفتم البته نه کاملا ولی دوباره بعد چند سال برگشتم به مهندسی. هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که دقیقا کدومو دنبال کنم! هردو یا یکی از این دو ؟!

    اسرا 1397-03-27 05:14

    الآن که برگشتید به مهندسی دیدتون نسبت به مهندسی مثل همون قبلا هستش که بعدش رفتید هنر؟ یا عوض شده؟ یا اصلا نه به اجبار دوباره اومدید مهندسی؟ مثلا اجبار مالی و ...

  • کاملیا 1397-03-20 19:02

    سلام.
    از وقتی که یادم میاد دوران کودکیم رو عاشق دنیای تو کتاب داستانهایی بودم که میخوندم.اما قبل ازینکه تخیلم برای داشتن آرزو شکل بگیره آموزه ها و ارزش گذاریای پدرم راجب خط و مشی زندگی تو ذهنم حک شد نتونستم حس خودم و تجربه کنم از دریچه دید پدرم دنیارو دیدم و خواستم اونجوری زندگی کنم که اون دوست داشت و تا همین چند وقت پبش فک میکردم همون درسته. اما الان دلم میخواد به جای مهندس بودن هنرمند باشم بذارم هرچی تو فکرو تخیلمه بیاد بیرون اصلا میخوام زندگیم سشته رفته نباشه

  • کاملیا 1397-03-20 19:07

    دوست دارم با احساس و دلم زندگی کنم تا محتاط و منطقی ، دلم نمیخواد دیگه مردونه زندگی کنم دوست دارم دخترونه زندگی کنم نمیخوام تو محیطای مختلف گارد مردونه بگیرم تا تو دنیای مردونه خودم و اثبات کنم یا نمیدونم موفق بشم. دوست دارم به ساز دلم برقصم نه به ساز چیزایی که تاحالا برام ارزش بودن دوست دارم ارزشهام و خودم خلق کنم، من باشم. دوست دارم من و پیدا کنم و زندگیش کنم.

    رویا 1397-03-21 11:45

    سلام
    منم دقیقا مثل شما بودم! داستانت خیلی شبیه من قبلی بود! دقیقا همون زندگی رو که پدرم بهم دیکته کرده بود زندگی میکردم. دستاوردهای خوبی هم داشتم ولی یه جایی درست عین شما دیدم یه چیزی انگار داره لَنگ میزنه. من اون چیزی که باید باشم نیستم! از خودم راضی نیستم. این شد که دلم خواست تغییراتی رو ایجاد کنم و زندگی رو که خودم دلم میخواست زندگی کنم. از کارم اومدم بیرون... و یه عالمه تصمیمات دیگه که به نظر اطرافیانم خیلی عجیب و احمقانه بود! تقریبا ۹ سال پیش! شروع کردم به انجام کارایی که دلم میخواست! به قول معروف نه کارهای درست و خوب مورد نظر یه آدم دیگه! نمیدونی چقدر لذت بخش بود و هست! الان بعد از گذشت تقریبا ۹ سال از تصمیماتی که گرفتم و کارایی که کردم واقعا راضی هستم. البته اینم بگم که یه جاهایی باید یه تاوان هایی هم بپردازی که تا وقتی باهاشون روبرو نشدی فکر میکنی آسونه اما اصلا اینطور نیست! زندگی کردن با دلم سختی های خودشم داشت! ولی لذت و آرامش روح و روانی که برای من به ارمغان آورد به همه چیز می ارزید! امیدوارم موفق باشی و زندگیت بر وفق مراد

    اسرا در پاسخ به : رویا 1397-03-21 12:56

    من یه مهندسم و دوست دارم برم سراغ هنر نقاشی. یه کارایی هم آماتور میکنم ولی سؤالم اینه: آخه من دلم برای درسای مهندسیم هم خیلی تنگ میشه اینجوری ...

    کاملیا در پاسخ به : رویا 1397-03-22 05:16

    رویا جون ممنون از گفتن تجربتون،دونستن همچین تجربه هایی باعث دلگرمیه.

    سایه 1397-03-22 07:23

    منم دوس دارم ارزشها خودم خلق کنم ارزش معروف جامعه برام بی معنیس

    اسرا 1397-03-23 10:56

    ببین در مورد گیجی و سردر گمی که منم دچارشم. امروز که فایل درس 7 رو گوش دادم. استاد رضایی یه جمله ی طلایی گفت:
    تضاد رو نباید به تناقض تبدیل کنیم. مثلا من و شما فکر میکنیم هنر بخونیم درسای مهندسی دیگه مرن کنار و یا بچسبیم به مهندسی پس دلمون و علاقه مون به هنر چی میشه. اینا با هم متناقض نیستن ... فکر کنم باید رو این موضوع کار کنیم ...

  • فاطمه 1397-03-20 19:07

    برای من صدا نداره

    Bahar 1397-03-20 20:33

    من هم دقیقا همین مشکلو دارم حتی فای های قبلی هم پخش نمیشن لطفا رسیدگی کنید با تشکر

    سحر در پاسخ به : Bahar 1397-03-21 01:55

    سلام درسهای منم پلی نمیشه....

  • سحر 1397-03-20 19:13

    سلام
    من چند مورد از این بیماری های روان تنی رو تجربه کردم
    مثل سردرد های تنشی،معده درد های عصبی، الرژی...

    در نیمه ی دوم زندگی دلم میخواد تجربه ی کسب وکار داشته باشم از بچگی ارزو داشتم ولی بعد از تحصیلات دانشگاه ازدواج کردم و بعدش هم مادر شدم البته تحصیلات دانشگاهی و ازدواج و مادر شدنم هم جزو تجربه های دلخواهم بود.
    و یکی دیگه هم اینکه ب کشور های دیگه سفر کنم.
    در اخر اینکه فعالیت های موثراجتماعی خیر خواهانه برای نیاز مندان داشته باشم.

    دریای متلاطم 1397-03-20 19:28

    دقیقا من هم تجربه شما رو داشتم.وقتی متن و خوندم شباهت زیادی با هم داشتیم.
    شروع کردن برای من و کسب دستاورد خیلی سخت تر شده و به اندازه یک نوجوان ارزو دازم.
    کتاب زرفای زن بودن و خوندم حالم بهتر شد. کتاب صوتی زندگی نزیسته ات را زیست کن رو قبل از شروع کلاس اصل شو وصل شو تموم کردم.
    کلاس یافتن معنا در نیمه دوم عمررو گوش دادم اون هم خوب بود..
    ولی الان یکهفته است برگشتم به نقطه صفر.یعنی قبل اینکه پا تو مسیر خودشماسی بزارم.یتیم ام فعال شده جنگجو ام در حد صفر شده.خیلس احساس ناتوانی بهم دست داده.از نداشتن شغل درامد زا بیزارم.از خودم بدم میاد

    دریای متلاطم در پاسخ به : دریای متلاطم 1397-03-20 19:43

    با وجود دو فرزند وابستگی مالی و اصطراب شدید مانع من از انجام هرکاری میشه .



    کلا دردهای جسمانی که استاد هم در فایل صوتی گفتن من و کلافه کرده.
    اولین قدمم نوشتن بود که الان این کار رو کردم .ولی به طور کلی من تا نصفه شارژ میشم یعنی راه و پیدا میکنم و مشکل و میفههنم ولی تا آخرش نمیرم.شو و هیجان و بدست میارم مثل الان ولی زود از بین میره.انرژی روانی من از سمت خانواده خودم و همسرم خیلی تحلیل میره.همش قلب درد دارم.کتف درد دارم.معده درد دارم ..

    Bahar در پاسخ به : دریای متلاطم 1397-03-20 20:40

    من هم از این که کاری ندارم و درآمد شخصی ندارم احساس پوچی و بی ارزشی میکنم احساس خلا خستگی کلافگی ازخودم کاش همش برنامه ریزی میکنم ولی وقت عمل سست میشم البته خیلی وقتا دیگران این حس رو بهم میدن واقعا خستم و واقعا بدنبال راه حلم ...‌

    سایه در پاسخ به : دریای متلاطم 1397-03-22 07:31

    من شدیدا رفتم تو غالب دختر خوب بابا بعد تو سن سی و چند سالگی یهو همه ی قالبهای مذهبی شکست و با وجود همسر افتادم تو رابطه های موازی با دو نفر وخیلی هم راضیم

  • نسترن 1397-03-20 20:32

    سلام.من حدود سه سال اخیر باازدواجم‌کلا از‌سبکی‌که سالها بزرگ‌ شدم‌فاصله گرفتم.پدر سختگیری داشتم‌و دوران‌بچگی‌ بطور اتوماتیک طبق خواسته خانواده پیش رفتم‌طوری که حتی خودم‌خیلی متوجه نشدم‌اصلا چی‌دوست دارم!بعد ازدواج‌و ازادی که بدست اوردم‌ ذره ذره از اون‌بعد مذهبی‌ خارج‌شدم.حس‌کردم‌بچگی‌موسیقی و یک سری تفریحات آزادانه مثل دوچرخه سواری رو دوست دارم.موسیقی رو شروع کردم‌اما نصفه رها کردم‌انگا ر فقط دلم‌تجربه اش رو میخواست و اینکه از اون‌محدودیت خارج شم.ازلحاظ کاری هم‌سالها ریاضی و مدیریت خوندم‌ اما الان‌ چندوقتیه دوست دارم‌کار هنری رو دنبال کنم‌ک فعلا از‌کار خشک قبلیم‌بیرون‌اومدم.تا این‌راه جدید که برام‌عجیب‌و ناشناخته هم هست رو امتحان کنم.و هنوز‌هم‌نمیدونم‌دقیقا چی‌میخوام و علایق راستینم‌چیه!

  • سحر 1397-03-20 21:23

    من خیلی دلم میخواست همیشه میرفتم سفر و از لحظاتم لذت میبردم و تجربه های جدیدی کشف میکردم و اینکه هرموقع میرفتم سفر به جایی
    و یا سفر به دل طبیعت یک احساس رهایی بهم دست میداد انگار روحم آزاد میشد و پرواز میکرد ولی با وجود اینکه از سن 22سالگیم کار داشتمو پول داشتم ولی هیچ موقع استفاده نکردم دلیلش هم این بود که تنهایی جرات نکردم جایی برم و فکر کردم شاید با ازدواج کردنم بتونم هرجایی برم ولی متاسفانه اون هم اتفاق نیفتاد و الان که 35سالمه احساس افسردگی و خفگی شدید به دلیل زندگی زیست نشده ام دارم
    ومن یک راهنمایی از خدمت استاد عزیز دارم و اون اینکه همونطور که درمورد خواب اشاره فرمودین من دو تا خواب رو به دفعات میبینم ولی معنی اونو نمیدونم
    ،یکی اینکه همیشه میبینم سال اخر دبیرستانم و دارم اخرین امتحانمو میدم که دیپلم بگیرم ولی سرجلسه یادم میفته که یه درس از سال قبلم مونده که پاسش نکردم و خیلی ناراحتم و هی تو مدرسه دنبال مدیر یا معلممون میگردم که بگم قبول کنن من اون یدونه رو هم امتحان بدم
    دوم اینکه راهپله خونمونو میبینم که وسطهاش خیلی تنگ و تاریکه و من به زحمت از اونجا رد میشم و نمیتونم هم برگردم و یه احساس خفگی اون لحظه تو خواب دارم
    .

    رویا 1397-03-21 11:58

    سلام
    دیدم نوشته بودید از تنهایی سفر رفتن ترس دارید. خواستم بهتون بگم من سالهاست که تنهایی سفر میرم. اگه موقعیت سفر رفتن رو الان هم دارید و شرایط بهتون اجازه میده پیشنهاد میکنم حتما یک بار امتحان کنید! اصلا نترسید! میتونید اگه دلتون خواست اول از یه تور یک روزه داخلی طبیعت گردی شروع کنید ببینید دوست دارید یا نه! موفق باشین

    اسرا 1397-03-21 13:01

    منم دقیقا 2 تا خوابی که گفتید رو میبینم ... خواب اول رو در مورد دانشگاهمون میبینم که درسای زبان انگلیسی و یه درس معارف یا نهج البلاغه رو گرفته ام ولی سر کلاساش نرفته ام و کلا فراموش کرده ام همچین درسایی دارم و آخر ترم شدیدا دچار اضطراب میشم.
    خواب دوم هم عینا میبینم. خواب میبینم تو راه پله ها میرم بالا و یه جاهایی دیگه گیر میکنم نه میتونم ادامه بدم و هم میترسم برگردم. وحشتناکه ....

    A 1397-03-23 07:12

    سلام
    منم این دوخواب رو می بینم تقریبا مشابه همیشه خواب می بینم که پایان نامه فوق لیسانسم مونده و من باید برگردم تهران یا اینکه با اینکه درسم تموم شده اما یه واحد دانشگاهی ام پاس نشده مونده.
    خواب جاهای پیچ در پیچ روهم می بینم البته خیلی تاریک نیست.
    به سفرهم خیلی علاقه دارم و یه مدتیه شروع کردم واقعا خوبه البته اخیرا به
    مشکلاتی خوردم که امیدوارم حل بشه.

    A 1397-03-23 07:12

    سلام
    منم این دوخواب رو می بینم تقریبا مشابه همیشه خواب می بینم که پایان نامه فوق لیسانسم مونده و من باید برگردم تهران یا اینکه با اینکه درسم تموم شده اما یه واحد دانشگاهی ام پاس نشده مونده.
    خواب جاهای پیچ در پیچ روهم می بینم البته خیلی تاریک نیست.
    به سفرهم خیلی علاقه دارم و یه مدتیه شروع کردم واقعا خوبه البته اخیرا به
    مشکلاتی خوردم که امیدوارم حل بشه.

    A 1397-03-23 07:12

    سلام
    منم این دوخواب رو می بینم تقریبا مشابه همیشه خواب می بینم که پایان نامه فوق لیسانسم مونده و من باید برگردم تهران یا اینکه با اینکه درسم تموم شده اما یه واحد دانشگاهی ام پاس نشده مونده.
    خواب جاهای پیچ در پیچ روهم می بینم البته خیلی تاریک نیست.
    به سفرهم خیلی علاقه دارم و یه مدتیه شروع کردم واقعا خوبه البته اخیرا به
    مشکلاتی خوردم که امیدوارم حل بشه.

  • سارا 1397-03-20 22:04

    با سلام به دوستان دقیقا من هم تجربه هایی مشابه تجارب دوستان عزیز رو داشتم و تجربه همکاری با همسرم رو هم داشتم مثل (شرکت) که متاسفانه دو بار از لحاط اقتصادی به مشکل برخوردیم و نکته ای که نیروی محرکه منو در حال حاصر غیر فعال کرده تضادی هست که بعد از شکست در کسب و کار باهاش مواجه شدم و تصور میکنم چیزی به نام معصوم در من دیگه وجود نداره و علی رغم اینکه بسیار خوش بین به دنیا و ارزوهام بودم الان اصلا انگیزه و ارزویی ندارم و به شدت وحشت بالا رفتن سن منو آزار میده گاهی اوقات فکر میکنم ای کاش تجربه داشتن شرکت در سن کم رو نداشتیم و ادمای معمولی بودیم و دوست دارم برم به یه جای دور و خلوت خطاطی کنم و به هنر که همیشه ارزوشو داشتم بپردازم اما جرات انتخاب و ریسک ندارم

  • الهام 1397-03-20 23:58

    سلام
    منم دقیقا زندگی زیست شده ای را داشتم که خیلی چیزهایی که من میخواستم توش نبود؛ مثلا هیچوقت بخاطر دلم چادری نبودم فقط بخاطر حرف مردم بود و اصلا خشنود نبودم اولین کاری که کردم خودم رو ازین پیله دراوردم؛ کمی از لحاظ مذهبی بازتر شدم و سختگیری بیخودی نکردم. شروع کردم به رانندگی کردن. رشته مورد علاقمو تو دانشگاه خوندم. کلاس هنری مورد علاقمو شرکت کردم. گاردم نسبت به بعصی مسائل را شکستم.هفته ای یکبار سینما میرم. لباسهای رنگ روشن پوشیدم. بابعضی دوستام رابطمو کم کردم سعی کردم فاصلمو با آدمهای تنبل و غرغرو زیاد کنم تا نشینم باهاشون ناله کنم. افکار واحساساتم رو بزبون اوردم؛ اگر از کسی گله داشتم به خودش گفتم. برخی مرزهای زندگیمد جابجا کردم و به بقیه هم اونارو اعلام کردم. خلاصه اینکه بعد از سی سالگی بحرف دلم بیشتر گوش کردم. البته جای کار زیاد داره هنوز (: