خودشناسی / ۳۰ اردیبهشت ماه ۱۳۹۹ بد ترین باشگاه جهان
سطح مقاله : پیشرفته
افزایش سایز متن

نقد پروفسور جیمز هالیس بر دو کتاب نوشته ی خانمها شارلوت مَتِس و ماری جِین هارلی برنت، که هر دو از دشواریهای مواجهه و پیشروی در زندگی پس از فقدان فرزند نوشته اند.




در طول سالها، من به عنوان یک درمانگر وظیفه غم انگیزمشارکت و همدردی، در شوک، اندوه، دلسردی و تضعیف والدینی که فرزند خود را از دست داده اند را برعهده داشتم. کنار آمدن با این حجم اندوه کار هر کسی نیست. دیگر فقدانهای بزرگ مانند - مرگ همسر، والدین، طلاق - همگی ویرانگرند زیرا آنها جریان معمول انتظار، امید و زندگی را عمیقاً قطع کرده و "قرارداد" منعقد شده ای که موقتاً با جهان بسته بودند را نیز قطع می کنند. اما هیچ یک با آسیب و اثرات مخرب از دست دادن فرزند برابر نیست.


فرزند حامل بهترین قطعات وجودی ماست. درمانگران همواره با دیدگاه آسیب شناسانه، هویتهای فرافکن شده فرزندان را بررسی نموده و با آن دست و پنجه نرم می کنند. بیشتر اوقات، والدین به دلیل اینکه فرزندانشان ارزشها یا مسیر زندگی پیشینیان خود را انتخاب نکرده اند، دلهره می گیرند و والدین احساس طرد شدگی می کنند. این احساس اغلب از سر خودشیفتگی والدین است و وظیفه درمانگر، دفع و مقابله با این احساس است. به همین ترتیب میتوان استدلال کرد که فرزند فقید، به عنوان حامل عمیق ترین امیدهای ما، دریافت کننده عمده ی فرافکنی های ماست و بنابراین از دست دادن او به مثابه یک زخم و یک آسیب بر احساس خویشتن دوستی یا همان خودشیفتگی است. من در این باره چندان مطمئن نیستم، اما این احتمال را در نظر می گیرم که همه ما بیش از اندازه از فرزندان خود هویت و موجودیت میگیریم. و چگونه ممکن است که این چنین نباشد؟ ما نیاکان، محافظان و تامین کنندگان آنها هستیم، درست است که در واقع بخشی از مغزمان میگوید که ما این چنینیم لیکن حقیقت گذران زمانی که طبیعت، آن را به خدمت گرفته است، گاهی سرپوش از این حقیقت برمیدارد و آنها را راهی سفر سرنوشت خودشان میکند. همانطور که بنجامین جانسون شاعر و نمایشنامه نویس هم عصر شکسپیر اظهار داشت، "گناه من امید بیش از حد به تو بود، ای پسرعزیزم." بعداً او خاطرنشان می کند که بخش مهمی از او نیز در گور خفته است:

... لیکن او دروغی بیش نگفت

بهترین قطعه شعر از بنجامین جانسون



پس، واکنش حقیقی والدین چیست؟ میگویند زوربای یونانی، شبی که دخترش را از دست داد، کل دهکده را با رقصی مجنون وار و رها در کوچه و خیابانهایش به رسوایی و استهزا کشاند. او هیچ راه دیگری برای بیان عظمت احساسات خود بلد نبود. بن جانسون نیز، مانند شخصیت اصلی ادوارد والانت در فیلم (گروبردار) یا The Pawnbroker ، یاد گرفته بود که با دستور "زیاد حسش نکن!" از خود در برابر هجوم چنین احساسات ابتدایی محافظت کند ، به گونه ایکه "آنچه او عاشقانه دوستش دارد را ممکن است هرگز بیش از حد دوست نداشته باشد". خاموشی و بی حسی ناشی از حجم بار عاطفی مربوط به زمانی است که بخشی از مسیر سفر زندگی در جاده ای سخت و ناهموار پیموده میشود. برخی سعی کرده اند زمان را منجمد کنند، اوضاع را مانند گذشته حفظ کنند، اتاق خواب، البسه و وسایل را برای فرزندی که به هر دلیل ناممکن، "شاید" روزی دوباره به خانه بیاید محفوظ نگهدارند. با این حال برخی دیگر "لیبیدو یا زیست مایه" شان را در خدمت اهداف خود بسیج می كنند تا به نوعی ارزشهای تجسم یافته در فرزندشان را ارج نهند. گروهی هم با پریشانی، بیش فعالی و یا ارائه خدمات بیش از حد به دیگران، در دفاع از غم و اندوهشان درگیرند. در حقیقت "راه درست" وجود ندارد. فقط راهی که مردم پیدایش می کنند وجود دارد.

دو دوست و دو همکار من، مسیرهای سفر شخصی خود را نگاشته اند، مسیرهایی که به دلیل نگاشته شدن، امروز وارد فضای گفتمان عمومی می شوند. یکی شان، خانم مری جین هورلی برانت از فیلادلفیاست، که در کتابش تحت عنوان خاطرات یک مادر درباره عشق ، فقدان و زندگی (چاپ شده به سال 2008) به تشریح دوره تومور مغزی دخترش کیتی پرداخته است. روایتی از زبان یک اول شخصی که شرح مبارزه روزانه اش برای یافتن مسیر خود را نگاشته است، این کتابی است که باید خوانده شود. برانت خودش را در جریان گرداب حوادث همچون افسانه "دوشیزه بی دست" حس میکند، درحالیکه او و همسرش برای نجات جان دخترشان قهرمانانه همه کار کردند. وقتی نتیجه ای که رویایش را داشتند غیرممکن شد، برانت آرزو می کند که ایکاش بمیرد. اما اوبه مرور می فهمد که هنوز در این زندگی درگیراست و کارهای دیگری باقی مانده است – دگرگونی و ترادیسی دخترش کیتی، همزمان دگرگونی و ترادیسی مادرانه او را نیز مطلبید. پس از سر بر آرودن از زیر تلی از خاکستر، برانت "موسسه کودکان کیتی برای درمان" را تأسیس کرد تا در حوزه تحقیقات برای جلوگیری از سرطان مغز کودکان فعالیت کند. او به عنوان یک درمانگر، اکنون در غم و اندوه دیگران نیز حضور دارد و می داند که "گرچه چیز بسیار بزرگی در درون من شکسته شده، اما این تمام من نبوده است."

مورد دیگر، شارلوت مَتِس، تحلیلگر یونگی در نیواورلئان، از دوبار مردن پسرش، دانکن، می نویسد، یکبار برای فقدان تجربه دنیای کودکانه ای که او رویایش را داشت زیرا فرزندش دارای بیماری اسکیزوفرنی بود و بار دوم به دلیل خودکشی آن پسر! این کتاب، "شمشیری که قلبت را سوراخ میکند: حرکت از ناامیدی به معنا بعد از مرگ یک کودک" نام دارد (چاپ سال 2006). این کتاب خواندنی است زیرا که به بررسی الگو های مختلف فقدان فرزند پرداخته و طیف وسیعی از اقدامات درمانی شخصی برای افرادی که درگیر تجاربی مشابه هستند را ارائه میدهد. و همچنین برای لیستی از منابع موجودش اعم از فیلم ، گرفته تا موسیقی تا گروههای حمایتی مندرج در آن کتابی بسیار مفید و ارزشمند به حساب میاید. اصلی ترین هدیه مَتِس به دیگران تجسمش ازمیزان اهمیتِ جستجو و یافتن اسطوره یك شخص است، یعنی بازیابی آندسته از ایده های مملو از انرژی ای که پیش از این زندگی در خدمتش بوده است، چه آگاهانه و چه ناخودآگاه، و پیكربندی مجدد آن اسطوره اینبار با توجه به ریتمی بنیادی تر توامان از عشق و از فقدان، با ضرورت بازسازی مجدد فرد از احساس قبلیش به خود و احساس پیشینش به جهان. مَتِس با ترسیم ادبیات کلاسیک ، تکنیک های کار روی خواب و رویا و همچنین تخیل فعال ، نشان می دهد که فرد نباید در مقام انفعال و منزل قربانی گیر بیفتد، حتی در شرایطی که فرد کمترین توان عملکرد را دارا باشد..

هر دوی این آثار برگرفته از زنانی است که دیدگاه یونگی در ایشان موجب عمق بخشی به بینش و دانش کارشان می شود چیزی که غالباً در روانشناسی های دیگر وجود ندارد. هر دو بسیار فصیح و خالصانه سخن می گویند؛ هردو اثر به کسانی که رنج و فقدانشان را بدون کاستن و کتمان میزان ترسش، زخمش و بقای دردش به اشتراک میگذارند امید میبخشند. هر دو اثر صادقند. هرکدام آنها هدیه ای ارزشمند برای من به ارمغان داشت. زیرا من این بررسی مختصر را یکسال پیش از آنکه فرزندم تیموتی درگذشت نوشتم، و بدین ترتیب من هم با آنها به بدترین باشگاه جهان پیوستم.


جیمز هالیس

تحلیلگر یونگی - هیوستون، تگزاس


ترجمه: الهیار لؤلؤ