خرید ارزی 021-88524100 هـــفت روز هفتـــه 10 صبـــح تا 6 عصـــر ورود ثبت نام
۱۳ خرداد ماه ۱۳۹۷ درس و بحث سایه های شخصیتی (درس سوم)
سطح مقاله : پیشرفته
نظرات و تجربیات خود درباره درس سوم گفتارهای سهیل رضایی درباره سایه در روانشناسی را اینجا به بحث بگذارید

از دوستان شرکت کننده در کلاس غیرحضوری اصل شو وصل شو (آموزش نظریه سایه یونگ) دعوت می کنیم نظریات، تجربه ها و سوالات خود درباره درس سوم این کلاس را زیر این پست به بحث بگذارند.

نظرات کاربران 72 نظر ارائه شده است
مارال ارسال در تاریخ ۲۸ خرداد ماه ۱۳۹۷

سلام وقت بخير
از زماني كه دبيرستان بودم كلاس هاي خودشناسي ميرفتم اما نتونستم دوره هارو كامل كنم اما توي كلاسا حس خوبي داشتم از بچگي تو خانواده منو به اسم خرگوش صدا ميكردن بچه آخر و خوش يمن خانواده و البته ناخواسته بود ...به دايل يك سري از رفتارهاي اقوام و حتي پدرومادرم حس اينكه من رو از پرورشگاه آوردن در من و جود داشت .در بچگي با تمام حساسيت هاي مادرم بارها مورد آزار جنسي قرار گرفتم اما در عين حال بشدت از گفتن آن ميترسيدم .تقريباً هر جا كه ميرفتم من رو به عنوان يك دختر زيبا و خاص ميشناختن و بارها ميگفتن چشماي سوفيا لورني تو فقط بدرد بازيگري ميخوره در عين حال پوستي سبزه دارم كه هنوز هم بعضي جاها باعث تأييد يا انتخاب نشدن و مسخره شدن از طرف ديگران ميشه،با وجود اينكه بيني داشتم كه نيازي به عمل نداشت بينيمو عمل كردم بخاطر انتخاب شدن ...بخاطر تأييد شدن ...با وجود اينكه درخواست هاي دوستي زيادي داشتم اما با هيچ كدومشون دوست نشدم و با خودم ميگفتم من دوست دارم پاك بمونم تا اينكه با دوست پدرم با اختلاف سني ٢٢سال دوست شدم كسي مه زن داشت و بشدت زنش رو هم دوست داشت ...عاشقش شدم اون هموني بود كه من دوست داشتم باشم فوق العاده قدرتمند با سياست شهرت در حرفه خودش علم و خوش رفتاري و .... توي دومين باري كه همديگرو ديديم با هم رابطه داشتيم رابطه اي كه براي اولين بار توي ٢٠سالگي تجربه كردم و من پر از بهت و شك بودم غافل از اينكه من به اون دچار شده بودم .بعد از مدتي خانمش بعد از ١٠سال كه حامله نميشد حامله شد و من از درون فرو ريختم وقتي كه احساس مردم اون فقط منو بخاطر محدوديت رابطش ميخواد طي مدت حاملگي خانمش.
روز به روز به يك آدم عقده اي تبديل شدم كه عاشق يك نفر كه اولويتش نيست اهميتي به احساسش ننيده واسه سكس ميخوادش با تمام ثروتي كه داشت كل كادويي كه واسه من خريد شايد به دوتمنم نرسي اين همه ميگفتم من عاشق گلم واسه حتي يكبار هم خودش گل نخريد مگر با اسرار من ...مدت زناني كه با اون بودم خدا ميدونه چقد تلاش كردم كه ازش جدا شم اما بارها شكست خوردم ...احساس حقارت تمام وجودم و گرفته بود حدود يك سال رابطمون با هم نزديكتر شد ...مهربونتر شد .يك سال كلاً نديدمش تا اينكه با هم رفتيم كيش بدترين مسافرت عمرم بود بعد از اون يك سال متوجه شدم كه كلاً ديگه جايگاهي تو زندگيش ندارم با دل پر دردتر از قبل دوباره رابطمو قطع مردم و اونو بلاك كردم .بعد از ٧ماه از بلاكي در آوردم ديدم بهم پيام داد دوباره باهم آشتي كرديم و الآن تو شركتش دارم كار ميكنم اما ديگه باهاش رابطه ندارم البته اون زياد اسرار ميكنه و من وانمود ميكنم كه دوست پسري دار كه رابطه خيلي خوبي با هم داريم و نميخوام با اون باشم اون بازم پيام ميده ...غافل از اينكه هر ساعت دارم بيشتر از نزديك خوشبختيشو رابطه خوبشو با خانمش و بچش و لذتي مه داره از زندگي ميبره ميبينم امان از اين عشق جگر سوز امان ....آه اي خدا دستم بگير ....
جالب پدر من شرايط مالي خيلي خوبي دار و انسان قدرتمند و بنامي هر وقت هر چي بخوام در اختيارم ...البته نه به اندازه كسي كه دوستش دارم ...شرايط كاريم طوري نيس كه بتونم از شركت بيام بيرون ...چون با كلي اسرار به بابام رفتم تو شركت دوستش چون بابا ميگفت من دوست ندارم واسه كسي كار كني ...

مارال ارسال در تاریخ ۲۸ خرداد ماه ۱۳۹۷

سلام وقت بخير
از زماني كه دبيرستان بودم كلاس هاي خودشناسي ميرفتم اما نتونستم دوره هارو كامل كنم اما توي كلاسا حس خوبي داشتم از بچگي تو خانواده منو به اسم خرگوش صدا ميكردن بچه آخر و خوش يمن خانواده و البته ناخواسته بود ...به دايل يك سري از رفتارهاي اقوام و حتي پدرومادرم حس اينكه من رو از پرورشگاه آوردن در من و جود داشت .در بچگي با تمام حساسيت هاي مادرم بارها مورد آزار جنسي قرار گرفتم اما در عين حال بشدت از گفتن آن ميترسيدم .تقريباً هر جا كه ميرفتم من رو به عنوان يك دختر زيبا و خاص ميشناختن و بارها ميگفتن چشماي سوفيا لورني تو فقط بدرد بازيگري ميخوره در عين حال پوستي سبزه دارم كه هنوز هم بعضي جاها باعث تأييد يا انتخاب نشدن و مسخره شدن از طرف ديگران ميشه،با وجود اينكه بيني داشتم كه نيازي به عمل نداشت بينيمو عمل كردم بخاطر انتخاب شدن ...بخاطر تأييد شدن ...با وجود اينكه درخواست هاي دوستي زيادي داشتم اما با هيچ كدومشون دوست نشدم و با خودم ميگفتم من دوست دارم پاك بمونم تا اينكه با دوست پدرم با اختلاف سني ٢٢سال دوست شدم كسي مه زن داشت و بشدت زنش رو هم دوست داشت ...عاشقش شدم اون هموني بود كه من دوست داشتم باشم فوق العاده قدرتمند با سياست شهرت در حرفه خودش علم و خوش رفتاري و .... توي دومين باري كه همديگرو ديديم با هم رابطه داشتيم رابطه اي كه براي اولين بار توي ٢٠سالگي تجربه كردم و من پر از بهت و شك بودم غافل از اينكه من به اون دچار شده بودم .بعد از مدتي خانمش بعد از ١٠سال كه حامله نميشد حامله شد و من از درون فرو ريختم وقتي كه احساس مردم اون فقط منو بخاطر محدوديت رابطش ميخواد طي مدت حاملگي خانمش.
روز به روز به يك آدم عقده اي تبديل شدم كه عاشق يك نفر كه اولويتش نيست اهميتي به احساسش ننيده واسه سكس ميخوادش با تمام ثروتي كه داشت كل كادويي كه واسه من خريد شايد به دوتمنم نرسي اين همه ميگفتم من عاشق گلم واسه حتي يكبار هم خودش گل نخريد مگر با اسرار من ...مدت زناني كه با اون بودم خدا ميدونه چقد تلاش كردم كه ازش جدا شم اما بارها شكست خوردم ...احساس حقارت تمام وجودم و گرفته بود حدود يك سال رابطمون با هم نزديكتر شد ...مهربونتر شد .يك سال كلاً نديدمش تا اينكه با هم رفتيم كيش بدترين مسافرت عمرم بود بعد از اون يك سال متوجه شدم كه كلاً ديگه جايگاهي تو زندگيش ندارم با دل پر دردتر از قبل دوباره رابطمو قطع مردم و اونو بلاك كردم .بعد از ٧ماه از بلاكي در آوردم ديدم بهم پيام داد دوباره باهم آشتي كرديم و الآن تو شركتش دارم كار ميكنم اما ديگه باهاش رابطه ندارم البته اون زياد اسرار ميكنه و من وانمود ميكنم كه دوست پسري دار كه رابطه خيلي خوبي با هم داريم و نميخوام با اون باشم اون بازم پيام ميده ...غافل از اينكه هر ساعت دارم بيشتر از نزديك خوشبختيشو رابطه خوبشو با خانمش و بچش و لذتي مه داره از زندگي ميبره ميبينم امان از اين عشق جگر سوز امان ....آه اي خدا دستم بگير ....
جالب پدر من شرايط مالي خيلي خوبي دار و انسان قدرتمند و بنامي هر وقت هر چي بخوام در اختيارم ...البته نه به اندازه كسي كه دوستش دارم ...شرايط كاريم طوري نيس كه بتونم از شركت بيام بيرون ...چون با كلي اسرار به بابام رفتم تو شركت دوستش چون بابا ميگفت من دوست ندارم واسه كسي كار كني ...

باران ارسال در تاریخ ۲۴ خرداد ماه ۱۳۹۷

توی بحث سایه متوجه شدم با وجود این که ادعا می کنم از نظر روحی ادم مستقلی هستم و بلدم تنهایی خودم رو اداره کنم که بهم بد نگذره اما درونم به شدت خواهان معاشرت و روابط اجتماعی بیشتره. واقعیتش اینه که تو این سالها مستقل بودن برام یه رفتار ارزشی بوده اما عمیق تر که بهش فکر کردم متوجه شدم این مساله برای من ارزش شد چون بلد نیستم توی جمع خودم باشم مخالفت و نظرم رو بگم از یه جایی به بعد انگار فشار این خودم نبودن برام زیاد شد و رفتم به این سمت که از جمع ها دوری کنم و طبیعتا برای این که بهم بد نگذره سعی کردم تنهایی هامو خوشایند کنم البته به نظرم موفق هم بودم اما تو مباحثی که مطرح شد به این نتیجه رسیدم تنهایی شیرین جای خودش رو داره معاشرت هم جای خودش رو داره. با این حال انگار تو ذهنم دو راه بیشتر نیست یا می ری تو جمع و هرچی بقیه گفتن یا تنهایی، راه سوم چیزیه که اصلا بلدش نیستم یعنی کاملا خامم نه می دونم از کجا باید شروعش کرد نه این که با چه شدتی با چه روندی دقیقا مث این که الان منو بذارن تو یه فضا پیما بگن حالا باهاش پرواز کن برو مریخ.

مهسا ارسال در تاریخ ۲۳ خرداد ماه ۱۳۹۷

سلام
درباره سایه نوع ۴، من خیلی واضح در خودم دیدم. بیشتر دوستان من آدم هایی با استاندارد های به ظاهر بالا هستن که بسیار به خودشون سخت میگیرن، منظورم اینه که مثلا همه زندگی خودشون رو وقف درس میکنن و البته توی اون زمینه ای که وقت و انرژی میذارن موفق هستند. حالا جالبه که بیشتر ما ها یه سیستم خود انتقادگری داریم که خیلی هم تایید بیرونی اش رو دوست داریم. به خاطر این میگم که معمولا آدم هایی رو جذب میکنیم که دائم ازمون انتقاد کنن. برای خود من خیلی پیش اومده که استادی رو که ویژگی های مثبت من رو میبینه رو خیلی قبول ندارم در صورتی که اگر همون استاد کلی ایراد از من بگیره میگم این یه استاده!
جالبه که الان که دارم اینا رو مینویسم هم حس خیلی عجیبی دارم خیلی عجیب. من این درس رو شب گذشته کوش دادم و امروز با دو استاد برای دوره دکتری مصاحبه داشتم، در کمال تعجب من احساس خوشی ام خیلی کوتاه بود چون این اساتید از کار من راضی بودنن. احساس میکنم دچار یک حس تحقیر درونی شدم که با این که همیشه موفق بودم، حداقل تو زمینه تحصیل،‌هیچ وقت خودم رو قبول نداشتم!! و فکر میکنم دنبال این انتقاد ها میگشتم تا ناکافی بودن خودم رو به خودم ثابت کنم. از نظر من همیشه آدم های خیلی بهتر از من هستن و من لیاقت رسیدن به جاهایی رو که دوست دارم ندارم.

حمیدرضا ارسال در تاریخ ۲۳ خرداد ماه ۱۳۹۷

به نقطه عجیبی رسیدم ؛اول سایه های بدیهی اومدن جلو چشمم؛بعدیهو چشمم به یه سری چیز ها که مدت هاست اذیتم میکنه وباالاخره به سوالی رسیدم ؛خب من خیلی با دیگران مهربونم وخیلی سعی میکنم منطقی وباشعور باشم به طوریکه طرفم اصلا ازم ناراحت نشه،بعد هرسری مخصوصا نزدیک ترین دوستانم یه رفتارهایی میکنن که ازنظرمن خیلی خودخواهانه ومغرورانه است؛وبه من شدید برمیخورد ولی هیچی بهشون نمیگفتم؛وهی باخودم کلنجارمیرفتم؛خب من مادر خیلی جنگجو منفی وبی منطقی داشتم وپدری کاملا بی خیال (البته خیلی سایه هارو ازپدر ومادرم الان پیدا کردم ولی بااینی که دارم میگم رزونانس بیشتری داشتم)،پدرم البته خیلی اوقات هم وقتی من حرف منطقی اما بی رحمانه ای بهش میزدم کلی عصبانی مشد و سرمن خالی میکرد؛من همیشه سعی کردم منطقی ومهربون باشم وحالا باخودم بی رحمانه روبه رو شدم که چرا؟به این رسیدم که ازدتا چیز میترسم :یکی اینکه دوباره دعوام بشه و کوچیک بشم وتحقیر بشم واینکه ناتوان بمونم وشکست بخورم؛(جالبه که فکرمیکنم سرهمین یه کمربند مشکیم گرفتم،ولی کاملا ناآگاهانه واینکه مشکلم حل نشد)؛دوم اینکه ترس اینکه اون طرف بره ومن تنها بشم؛خب مگه چی میشه؛من همیشه هم سعی میکنم آدم طنازی باشم وبادیگران کلی بخندم وبه قولی دلقک باشم(البته به معنی منزل دلقک نه خود دلقک)چرا؟تازه فهمیدم چون میترسیدم ؛ازچی؟واینکه باالاخره وقتی همه نقاب ها و این هارو گذاشتم کنار به یه سوال رسیدم؛ماچرا ارزشمندیم؟؟؟

Fayyaz ارسال در تاریخ ۲۳ خرداد ماه ۱۳۹۷

سلام به استاد عزیز و همکلاسی های عزیز..

راجب پدر و مادر گفتن استاد..

من چند ساله که از تمام خصوصیات اخلاقی بابا مامانم متنفرم

هرچی ویژگی منفی میشناسم بحز ۴تاش
اینا دارن و من بشدت آلرژی دارم به رفتار و گفتار و کاراشون
از تحصیلات گرفته تا نگرش و حرف زدن

من سعی کردم مثل اونا نشم
ولی متاسفانه از بچگی تا الان بعضی جاها دقیقن مثل اونا یا حتی ضعیف تر ازونا عمل می کنم و این داره منو بی نهایت اذیت می کنه

ترسو بودن نسبت به همه چیز
موفق نبودن توی درس و کار
توی فهم مطالب و نگهداری در حافظه
توی روابط
پر حرفی
هیجان های بیجا
انزوا و...

من واقعن رنج می کشم.. اصلن دوست ندارم اینقدر بد باشم

خودم نیستم ارسال در تاریخ ۲۱ خرداد ماه ۱۳۹۷

من از بچگی از سمت پدر به عنوان دختری که مثل مردهاست زندگی کردم و شاید چون همیشه مادرم از زندگی با پدرم که با زور بر مادر تسلط داشت ناراضی بود پدر از من یک رقیب برای مادر ساخت تا 18 سالگی که پدر فوت کرد من همیشه با مادر شبیه دشمن بودیم علاوه بر همه اینها مثل یکی از دوستان به زیبایی نیز معروف بودم بعد از فوت پدر مسئولیت خونه خیلی ناگهانی به گردنم افتاد و نان آور شدم اما چون مادرم همیشه منو رقیب میدونست (البته خواهشا تصور نکنید مادرم هیولاست اون یه زن بسیار مطیع بسیار بسیار مهربان بسیار زجر کشیده و مظلومه) فقط این شخصیتی که پدر در مقابل نارضایتی مادر به من داد یه جور شبیه شدن من به پدرم بود. نمیدونم درست توضیح میدم یا نه . ولی بعد از مدتی باعث اشتباهات بسیار زیاد من در زندگی و خراب کردن زندگیم شد. به شدت چاق شدم و هنوز هم هستم و مجبور به جدایی از خانواده و زندگی و کار در شهر دیگر شدم اما حالا مادرم به شدت به من وابسته است و حالا هم مدام مجبورم هر هفته به شهر محل اقامت خانواده سر بزنم نوشتم مجبورم چون خیلی وقتها دلم میخواد که نرم و به زندگی خودم سروسامون بدم اما همیشه در یک عذاب وجدان و احساس گناه واقعی هستم الان دیگه به نقطه ای رسیدم که زندگی از هم گسیخته ای دارم تنها زندگی میکنم مدام در رفت و آمد بین دو شهر هستم هیچ تفریحی نمیکنم فقط کار و خانواده . مدت 1 سال هست که کتابهای بنیاد رو مطالعه میکنم و مطالب شما و کانال شما رو دنبال میکنم و این تنها کاری هست که دارم برای خودم انجام میدم احساس میکنم پر از سایه های ترسناک هستم مهربانی که دلش میخواد خودخواه باشه خوش اخلاق و دلقکی که در خانواده و محل کار هستم ولی میدونم که آدم بداخلاق و تندخویی هستم در واقع. خسیسی که هرچی درآمد داره برای خانواده و خوشحالی خواهر و برادر و مادر خرج میکنه و خیلی موقع ها دلش میخواد که منت بذاره و سالها چشمش دنبال چیزهایی که بخشیده است تنبل و پرخوابی که از ترس این سایه به زور کم میخوابه و زیادی کار میکنه . و مهمتر از همه اینکه اصلا خودمو دوست ندارم . قسمتهای مهم و اصلی زندگیمو سانسور کردم و هیچ کس نمیدونه . متشکرم از کمک ها و راهنمایی هاتون

نرگس آریانی ارسال در تاریخ ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۷

من از نزدیک شدن آدمها به خودم می ترسم همش فکرمیکنم بعدش باید منتظر یه ضربه باشم . ونکته دیگه که دراین فایل بوده و درزندگی من وجودداشت درمورد تاثیر خصیصه مامانم هست من مادری بسیارساده دل و ضیف داشتم برای همین همیشه ازضعف بدم میومد و ازاون فرار میکردم یادمه همیشه از دیگران میپرسیدم که من خیلی ساده هستم ؟ و انگارهیچوقت از جواب دیگران قانع نمیشدم .برای اینکه ساده بنظر نیام اونقدر دستاورد کسب کردم که جای هیچ گونه نقصی نباشه و ایراد گرفته باشه .

مريم گرامى ارسال در تاریخ ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۷

فايلهاى صوتى كلاسها دانلود نميشود
لطفا راهنمايى بفرماييد

مژگان ارسال در تاریخ ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۷

سلام. استاد سخت کوش آقای رضایی..
مباحث گفته شده در درس بسیار فشرده و نیاز به زمان و گفتگو می باشد . چون امکان ذخیره فایلها نیست بعد از اتمام دروس ،فایلهای صوتی در پنل کاربردی وجود داشته باشد تا در طی زمانهای مختلف از آن استفاده کنیم.

از زحمات شما و تیم شما بسیار سپاسگزاریم .

---- یکی از سایه های من خسیس بودن هست گاهی خیلی خوب خرج می کنم گاهی در مقابل یک شی کم ارزش هزینه ای نمی دهم مثال شما باعث شد به این نکته پی ببرم....
سوال:الان این سایه ام را شناختم ،چه کنم؟هر بار که می خواهم هزینه ای بکنم با خود می اندیشم اگر خرج کنم در حال مخفی کردن صفت خسیس بودن هستم اگر خرج نکنم پس خسیسم.... البته صفات دیگری مثل عصبانی شدن هم همینطوره؟؟؟؟
کمی گیج شده ام البته از کمی بیشتر..‌. واقعا گیج شده ام
.یکبار بیان کردید که سایه سرزمین حاصل خیزی است که باید کشت شود تا بهره مند شوید
،واقعا نمیتوانم راهی برای بهره مندی پیدا کنم منتظرم شاید در درس ۶و۷ پاسخ را پیدا کنم.
من در گذشته آدم عجول و وسریع واکنش می دادم بسیار تمرین کردم تا کمی صبوری را در خودم نهادینه کردم ولی الان گاهی شاید سالی یکی دو بار در مقابل عملی ، واکنش بسیار سریع و خشن انجام می دهم واقعا نمیدونم چرا ؟و شما آن را در بخش انواع سایه ها بیان کردید .... لطفا راهنمایی بفرمائید. ممنونم.
با آرزوی سلامتی برای همه شما مهربانان