داشتن جواب برای این سوال یعنی شما روح تان خیلی بزرگ است!

وقتی زندگی شما یکدفعه با یک اتفاق غیرقابل پیش بینی در هاله ای از ابهام قرار می گیرد چه می کنید؟
وقتی حرفها و حرکات و سکنات دیگری(مثلا همسر، یک دوست و یا همکار)در شما حسی دوگانه نسبت به او ایجاد می¬کند واکنش شما چیست؟
وقتی در موقعیتی قرار می گیرید که تصمیم مهمی باید بگیرید و اضطراب وجود شما را فرا می گیرید، تپش قلب می گیرید، عرق سرد بر پیشانی یا دست تان می نشیند چه می کنید؟
حال اگر جواب برای این سوالات نداشتید یعنی زندگی حقیرانه ای تن داده اید که کسالت بار و خسته کننده و بی معنی است. 


بار مسئولیت معنادار کردن زندگی‌مان بر دوش خودمان است. با این‌که این حرف ممکن است کاملاً بدیهی به نظر برسد، معنا و اهمیتی بسیار عظیم دارد. لازم است بپذیریم که قرار نیست پدر و مادرمان راهنمای مسیر باشند، قرار نیست یک استاد معنوی نور را به ما نشان دهد، و قرار نیست ایدئولوژی خاصی ما را از پیچیدگی‌های زندگی نجات بخشد.
 
 اضطراب، ابهام، و احساس دوگانه.
طرفیت شما برای مواجهه با هر یک از این سه مورد چقدر است؟

روان نابالغ بدلیل این که تحمل رنج برایش زجر آور است وقتی در این موقعیت¬ها قرار می¬گیرد می خواهد زود از دست آن خلاص شود. در نتیجه
مسائل اینچنینی  را فوری ، از طریق راه‌حل‌های یکطرفه و اغلب انحرافی و تصمیم‌گیری‌های عجولانه حل‌وفصل می¬کند.

کسی که روان رشدیافته‌تری دارد قادر است تنش‌هایی که ما اغلب در موقعیت‌های متعدد در زندگی‌مان با آن روبه‌رو می‌شویم را حفظ کند و تضادهای درونی را  مدت طولانی‌تری تحمل کند.
 وقتی این اتفاق رخ می‌دهد، ما این امکان را فراهم می‌کنیم تا پتانسیل رشدی و الهامی مقوله‌ای که با آن درگیر هستیم طبیعی‌تر ظاهر شود.
 کارل یونگ این پدیده را «کارکرد متعالی روان» نامید. به این معنا که وقتی ما در شرایطی قرار می گیریم که با اضطراب، ابهام، و احساس دوگانه روبرو می¬شویم. اگر بتوانیم صبر پیشه کنیم، روان انتخاب¬ها و گزینه¬های مناسب¬تری را در اختیار ما قرار خواهد داد. 

کارکرد متعالی بدین صورت تجربه می‌شود: ما با انتخاب بین گزینه‌ی «الف» و «ب» روبه‌رو هستیم، و اگر تنش بین آن گزینه‌ها (بین متضادها) را تحمل کنیم، در این صورت گزینه‌ی «ج» پدیدار می‌شود، و گزینه‌ی «ج» گزینه‌ای است که از حکمتی متفکرانه متولد شده است، حکمتی که درون زمینه‌های عظیم و گسترده و درعین‌حال بارور اضطراب، ابهام و احساس دوگانه پرورش یافته است.
 اگر تصمیم بگیرید که مدتی تصمیم نگیرید و فقط گزینه‌ها را  در نظر داشته باشید، گاهی اوقات پاسخی که روزی ظاهر می‌شود آن‌قدر واضح و آشکار خواهد بود که واقعاً حیرت می‌کنید و  می‌پرسید چرا این‌همه مدت طول کشید و از آنجایی که در تصمیم‌گیری عجله نکردید، آن گزینه اغلب تصمیم کاملاً درستی است.

"اضطراب" در مواجهه با عدم قطعیت به وجود می‌آید.مثلا من با توجه به این که تا کنون سرمایه گذاری نکردم و نمی دانم پولم را مثلا در فلان کسب و کار بگذارم چه می شود، وقتی در برابر این موضوع قرار می گیرم که پولی را که بدست آورده ام چه کنم و کجا سرمایه گذاری باید بکنم دچار اضطراب می شوم.
 «ابهام» تمنای نفس برای امنیت و درست کردن جهان به عنوان مکانی که همواره قابل دانستن است را دچار پیچیدگی می‌کند.
مثلا من تعریف کرده ام که زندگی ام چگونه پیش برود و برای آن برنامه ریزی می کنم و در روند زندگی یکدفعه اتفاقی می افتد که همه برنامه ریزی های زندگی من بهم می ریزد. مثلا تصادفی می شود. 
«احساس دوگانه» این واقعیت که متضادها به‌طور همزمان وجود دارند (چه مرئی باشند و چه نامرئی) ما را ملزم می‌کند که با امکان گفتگو یا «غیر» روبه‌رو شویم.مثلا همسر یا نامزدمان هر از چندگاهی حرف¬ها و حرکاتی دارد که ما را دچار یک حس دوگانه نسبت به خود می کند.
و این رویارویی اغلب در زندگی ما در سنین میانسالی به وسط صحنه می‌آید چراکه تمام زندگی زیست‌نشده‌ای که به تعویق انداخته‌ایم اکنون توجه ما را به خود جلب می‌کند درحالی‌که ما متوجه می‌شویم پایان زندگی‌مان نزدیک‌تر از آغاز آن است. بنابراین در میانسالی ممکن است غرق در اضطراب، ابهام و احساس دوگانه شویم. و این بدین معناست که ما بهتر است یا با همه‌ی آن روبه‌رو شویم یا درد و رنج بیشتری را تحمل کنیم.
می‌دانم که پذیرفتن این مطلب بسیار دشوار خواهد بود؛ جیمزهالیس روانکاو یونگی می گوید بخشی از کار من با مراجعینم روی این متمرکز است که به آنها کمک کنم تصمیمات مهم بگیرند، تصمیماتی که زندگی آنها را تغییر می‌دهد. 
ایگو، نفس و منیت¬های ما، مشتاقانه در آرزوی این است که وسعت روح را محدود کند و کنترل را به دست بگیرد، تا زندگیِ ما را کوچک‌تر و محدودتر و نه بزرگ‌تر کند.
این طبیعی است که می‌خواهیم در برابر جهان اضطراب‌آور و نگران‌کننده محافظت شویم، ولی آنچه که ما نیاز داریم، ایمانی اساسی و تحول‌برانگیز است.

نظرات کاربران

  • فاطمه 1396/7/23

    سلام وروزتون بخیر.من 35 ساله هستم و بعداز 12سال وقفه سال گذشته دوباره شروع به تحصیل کردم.همسرم تاحد زیادی همراهی می کند ولی هرازگاهی صحبتها و رفتاری دارد که یقین می کنم به شدت حسادت می کند و آزار می رساند مخصوصا کلامی. من درباره ایشان بارها دچار حس دوگانه شدم.حتی ماهها حس علاقه و عشقم را کامل از دست دادم.دلشوره و اضطراب مدام دارم ونمی دانم با این حس چطور برخورد کنم.گاهی می گویم همه چیز را رها کنم وبروم وگاهی دوفرزندم را بهانه ماندنم میکنم .برای دوست داشتن دوباره همسرم خیلی زحمت کشیدم ولی مثل چینی ترک خورده شده ام .البته ایشان شخص محترم و مهربانی است فقط انگار عمیقا دوست ندارد من رشد کنم

    فریبا اسماعیلی 1396/7/27

    با سلام.بنظر من این مساله ای است که اکثر خانومهای ایرانی دارند.چون در فرهنگ ما همچین چیزی وارد شده که مرد باید بالاتر از زن باشد.ولی بنظر من شما با اعتماد وایمان به درستی کارتون میتونید موفق باشید.به شرط اینکه این رفتارهای همسرتون شما را دچار تردید نکنه.

    فاطمه قاضی 1396/8/2

    سلام فاطمه جان. من هم در مورد ادامه ی تحصیل شرایطی شبیه سما داشتم بعد از دهدسال دوری از درس و دانشگاه دوباره درس خواندم و البته همسرم مشوق م بود.اما بار اصلی روی دوش خودم بود خیلی سختی کشیدم و از همسرم هم توقعی نداشتم.هر وقت کمکم میکرد خوشحال میشدم.وقتی همراهی نمیکرد یا حتی از وضع موجود ایراد میگرفت ناامید نمیشدم بیشتر تلاش میکردم.من هم دو فرزند دارم .شرایط شما را درک میکنم.حالا که این همه سختی کشیدید من مطمینم با کمی تلاش بیشتر حتما موفق میشید دوباره به همه چیز سروسامان بدید.من الان که درسم تموم شده و مشغول کار هستم خیلی راضی م و می بینم که ارزشش رو داشت اون همه سختی که کشیدم .وقتی که از خودم راضی و باخودم در صلح و آرامش هستم بیشتر میتونم برای همسر و فرزندانم وقت وانرژی بگذارم .همسر شماهم بعید میدونم که به پیشرفت شما حسادت کنه احتمالا ایشون از اینکه شما رو گرفتار و درگیر می بینه و احساس می کنه بهش کمتر توجه می کنید.حتما با درایت و تدبیر و با کمک مشاور میتونید این مشکل رو حل کنید.